تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی ست ....

و خدایی که در این نزدیکی ست ....

ما راهیم و خداوند هستی مطلق ، راه را باید سپید و پاک نگه داشت، تا لایق گامهای پر

 

تو ای انسان...

 

تو ای انسان شبی در سوگ انسان ها به خلوتگاه دل رفتم

تک و تنها

محیطی خالی از غوغا ، سکوتی محض پا بر جا

در آن خلوتگه تنها فقط من بودم و دل بود

نه آوایی ، نه فریادی ،  نه گلبانگی .....

که ناگه دل به تنگ آمد و با فریاد جانکاهی ندا در داد :

 

ای انسان ...

الهی اشرف مخلوق ، الهی برترین موجود ،

چرا حرمت نمیداری شرافت را ؟؟؟

توانسانی ؟!!!!!!!!!

تو آن رنگین گل باغ محبت های یزدانی ...

تو آنی از پی درمان دردی میشوی خرسند

نه اینک گونه ای از تو قساوتها ، شقاوتها ، تباهی ، تیره روزی ها ...

و اجرای قوانینی که جا دارد به جنگل ها .

نمیدانم ....  نمیدانم کدامین را کنم باور ؟

همان ایه های پاک رحمانی یا این شیوه های رذل حیوانی  ؟؟؟

و انسان با چنین خویی زده بر چوبه ی داری نشان آدمیت را

و خواند با حیله و افسون سرود افتخارات دروغین را .

 


 

براي غلبه بر ظلمت كافي است چراغ روشن كنيم ، چون نمي توان ظلمت را روشن كرد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:44  توسط آسمون  | 

سلام به همه ي دوستاي عزيزم . اين وب جديده منه . اميدوام كه خوب باشه  .


برف می بارد

دلم غم داشت

آسمان رنگ کبودی داشت

دستهایم سرد ، افکارم گستاخانه به این طرف و آن طرف میخزیدند

 قلبم آزرده ، خدا مبهم بود

دلم........

دلم چیزی میخواست

به رنگ آسمان ، با عطر رازقی ، پر نور خورشید ، درخشان تر از ستاره

سر سبز تر از بهار ، مهربان تر از..... 

دلم میخواست تا در آغوشش بگیرم ، دوست داشتم تا نوازشم کند

میخواستم تا با تمام وجود در آغوشم کشد

تا در او غرق شوم ، تا ....

میخواستم برایش بخوانم  اما بلد نبودم

میخواستم برایش بنویسم اما نمیدانستم چگونه بنویسم

تصمیم  گرفتم مستقیم با او حرب بزنم ...

اما ... اما او را ندیدم .............

خدایا پس من چگونه تو را لمس کنم  ؟!!!!!

بار دیگر از پنجره به بیرون نگاه میکنم

هنوز برف می بارد 

زمین سپید پوش شده ، درختان زیر دانه های سبک برف  سر خم کرده اند

و آسمان دانه های برف را به آرامی بر سر زمین میریزد ...

امگار چیزی از درونم میجوشد . دلم می لرزد

دنم بی حرکت میماند...

برف می بارد

زمزمه ای به گوش میرسد

خوب گوش میکنم ... آه..... خدای من ...

درختان سر  تسبیح در برابرت فرود آورده اند و شاخه هایشان نام تو را  می خوانند

دانه های برف رای دیدگان تو می بارند ........

خدای من چگونه تو را نمی دیدم ؟؟!!!!

چگونه تو را نمی دیدم ؟؟؟

 تو را نمی دیدم .....

 در بر گهای شمعدانی های لب حوض 

 تو را نمی دیدم   لا به لای شاخه های زمستانی درختان

 تو را نمی دیدم  روی بخار شیشه ی تنهاییم ....

تو را نمیدیدم  همین جا .... در قلبم

چگونه تو را تو را لمس نمی کردم ... در حالی که تو در آغوش  من  بودی

دانه های برف می بارند

تا یادم نرود و یادمان نرود

که روزگاری انسان بودم ، انسان ....

با بالهایی آسمانی ، اما بالهایم ..... بالهایم را چه کردم ؟؟!!!!!

راستی الان ....... آیا هنوز هم انسانم؟

آه چه سوال احمقانه ای .....میدانم که حرفم چقدر مسخره بود .

خوب میدانم .

خدایا ، خدای مهربانم

اینبار نمیخواهم ببینمت

نمی خواهم لمست کنم  ، نمی خواهم تا مرا در آغوش بگیری

نمی خواهم تا سر بر زانوانت بگذارم و بگریم

نمی خواهم .....

اینبار فقط لبخند تو را می خواهم

می خواهم تا با تمام وجود برای تو باشم

برای تو و به خاطر تو ....

خدایا می خواهم با تمام وجود بگویم.............

 دوستت دارم .........

آه. قطره های اشک بر گونه هایم میلغزند !

خدای من ....

یک نشانه !!!

این یعنی تو مرا خواهی پذیرفت ......

هنوز

 برف می بارد ...

 


حكيمانه

 

وقتي از همه جا نا اميد شدي برو توي کوه فرياد بزن که آيا هنوز اميد هست؟؟؟؟؟ آن موقع خواهي شنيد که هست.... هست..... هست   

 


 

 شاد باشيد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 20:3  توسط آسمون  |